پدر ها معمولا بی حساب و کتاب کاری نمی کنند و مادر هم گاهی دلش را قربانی می کند تا حساب و کتاب پدر را به هم نزند...
پدرجان به حساب و کتابت نیاز دارم ...
همان حساب و کتابی که درد داشت...
همان که چشمانم را اشک الود می کرد...
همان که دل مادر را چنگ میزد اما می فهمید که نیاز است و سکوت می کرد...
و مرا می آموخت...
چقدر خوب و چه بسیار آموخت...
همان حساب و کتابی که خنده را به لبهایم می آورد وقتی هنوز اشک چشمایم خشک نشده بود...
همان ها که بعدتر ها فقط برایم می گفتی و من گوش می کردم...
همان ها که باعث شد خسته اگر می شوم ناامید نشوم...
که راهم را از ادامه راهت شروع کنم...
که تجربه هایت را تجربه نکنم...
اما دقیقاً جایی حساس دیگر بی حساب و کتاب شدم...
و سخت ترین تجربه ها را دوباره رفتم...
و خیلی از راه ها را در تاریکی طی کردم...
بله،دیگر چراغ راهی نداشتم...
و الان هم محتاج ام...
چقدر زود دیر می شود گاهی...
و به هر کس می گویم قدر نمی داند...
هرکس را سعی می کنم تا چراغش باشم بی چشم داشت،
باورم نمی کند...
و کاش قضاوت هم نمی کرد...
و کاش لااقل سنگم نمی زد...
من ولی خسته هم اگر بشوم باز ناامید نمی شوم...
چون باور دارم کمک کردن حتی به اندازه لبخند...
به خیلی چیزها می ارزد...
این چیزها در این زمانه آنقدر باور نکردنیست که گاهی مرا دیوانه می خوانند...
اما مهم نیست...
مهم این است که کار درست را درست انجام بدهی...
چقدر خوشحالم که گذشتن، سخاوت و قناعت را به من آموختی...
گنجی تمام نشدنی است...
و کاش فرصت شده بود تا عشق را هم به تمامت می آموختم
هنوز هم دیر نیست....
من به کمک محتاجم...
کمکی سخت دردناک...
که از دور تلخ به نظر می رسد و از نزدیک شیرین است...
من دست برای گرفتن به سویت دراز کرده ام...

پی نوشت: گاهی هم مادر ها کارهایشان بیشتر حساب و کتاب دارد و گاهی هم پدر و هم مادر... در هر خانواده فرق دارد... ولی معمولاً اینطور است
برچسبـهـ ـا : رفیق, دردودل, علی سعیدی