سه شب پیش یه نفر با اصرار اومد سراغم...
گفت باید باهم صحبت کنیم...
گفتم قبول...
ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم...
گرم صحبت بودیم که تا به خودم اومدم دیدم در خونه یه دوست قدیمی هستم...
با همسایه شون نشسته بودن در خونشون و گپ می زدن...
چند ثانیه از همون دور نگاش کردم و دور زدم و برگشتم...
با خودم فکر می کردم و تو خیالم بهش می گفتم، وقتی خودت نخواستی خواستن من چه ارزشی داره...
تا آخر عمر از دور نگات می کنم و خوشحال می شم...
دلتنگ می شم...
بغض می کنم...
ولی هرگز جلو نمیام تا خودت نیای...
تا خودت نخوای...
حالا هم که نمی خوای، هرچی بیشتر از حالم بی خبر باشی هم خودت راحت تری هم من...
تو برای شاد بودن و من برای اشک ریختن...
من همیشه هستم...
هروقت نیاز داشتی به رفیقت، من آغوشم بازه...
من همیشه هم رفیقم رو می خوام هم رفاقتم رو...
این رفیق لااقل خونه اش نزدیکه،
تو رو باید چیکار کنم؟!
تو رو باید خیال کنم آیا؟!!!

پی نوشت:...