رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه


یه سفر کوتاه چند ساعته...

مقصد جایی بود در دامنه یه کوه...

سالها بود دیگر نرفته بودم...

شلوغ نبود ولی خیلی ها امده بودند خانه پدر و مادر هایشان تا دیداری تازه کنند...

و عده ای امده بودند که حاجت بگیرند...

سالگرد مادر یکی از شهدای معرف هم بود...مادر شهید همت...

یاد سکوت در آن شلوغی ها در سرم پیچید... دوستم را می گویم... هر طرف سر می چرخاندم نشانه ای بود... 

برای خودم چیز خاصی نخواستم... مثل همیشه، ان ده که ان به...

در عوض برای رفیقم که این روزها احساس می کنم رفیقش مرده یا رفته و در حالی که فقط همین یه رفیق را داشت تنها مانده و او را از دست داده حسابی چیزهای خوب خواستم... 

خیلی از اینکه رفیقش را از دست بدهد نگران بود ولی انگار اتفاق بدی برای رفیق و رفاقتش افتاده...؟!

جاده برای من حکم رفیق را دارد... تصمیم دارم تا در تغییر شغل بعدی شغل پدرم را انتخاب کنم و اینکار را خواهم کرد... در تعجبم که چرا مادر که همیشه مخالف بود چرا اینقدر تشویقم می کرد...!

بعد از رسیدن دلم میخواست تنها باشم و با ایستادگی در برابر مخالفت ها کمی انطرف تر یه گوشه تاریک توی ماشین نشستم و رادیو آوا هم برایم از همه جا می خواند...

یک نوحه ترکی با انکه چیزی از ان نفهمیدم مرا باخودش برد به دوسال پیش، سفری بسیار متفاوت به بهشت روی زمین، به انجا که از لحظه اول به دنبال رفیقم گشتم و فکر می کردم شاید اینجا اسمی یا نشانه ای از حضورش پیدا کنم اما دریغ،

به آنجا که فهمیدم بسیاری وقت ها همه چیز انطور که ما فکر می کنیم یا می شنویم نیست،گاهی باید رفت تا فهمید...

و حالا که یکبار رفته ام تحمل نرفتن برایم سخت تر از ان موقع است که نرفته بودم و ندیده بودم و نفهمیده بودم...

از هم سفری هایم فقط یک نفرشان هنوز اعتقاداتش مثل دو سال قبل است و بقیه چقدر تغییر کرده اند و من برای عقاید همه شان ارزش قائلم...

امسال هم باز تجربه دیدنی دیگر را داشتم که تحمل دوری قبل از دیدنش بسیار اسان تر بعد از دیدنش بود...عجیب بود...

تاثیرات قهوه ای که سالها ارزویش را داشتم و هرگز نخوردم هنوز مرا فرا گرفته...

امروز پیش یک دوست قدیمی بودم برای کاری، و یکی از دوستانش سرزده اورا به خوردن قهوه دعوت کرد و ان دوست از من خواست تا همراهش باشم، گفتم شاید دوستت نخواهد من باشم... دوستش که امد خود از من خواست تا باشم و من قبول کردم با اینکه سالها دوست داشتم جای آن دوست قدیمی بودم اما هرگز نبودم و نخواهم بود... این را خوب می دانم...

با تمام این وجود حس خوبی بود و از هر دو تشکر کردم...

رادیو تصنیفی با صدای سالار عقیلی و شعری از شفیعی کدکنی پخش می کند...

عمر از کف رایگانی می رود
کودکی رفت و جوانی می رود
این فروغ نازنین بامداد
در شبانی جاودانی می رود
این سحرگاه بلورین بهار
روی در شامی خزانی می رود
چون زلال چشمه سار کوه ها
از بر چشمت نهانی می رود
ما درون هودج شامیم و صبح
کاروان زندگانی می رود

ساعت پایان اعتبار مجوز خروج را نشان میدهد و خبری از اون رفیقی که رفیقس مرده بود و در انتظارش بودم نشد...

بهتر است بروم...

 

پی نوشت: مقصد سفر شهرستان شهرضا بود.


برچسبـهـ ـا : رفیق, دردودل, علی سعیدی
♥ پنجشنبه یکم مهر ۱۴۰۰ ساعت 22:41 توسط: علی