باز هم شهریور از راه رسید... ماهی که از شدت آشنایی غریب است...
مثل خیلی از آدم ها...
مثل مادر ها و مثل پدرها...
و باز هم مثل خیلی از ادم ها...
ماهی که نه برایم تابستان بود و نه پاییز...
ماهی که برایم هم دلتنگی بود و هم شوق و امیدواری...
دلتنگی روزهای گرم خوشحالی و همبازی هایی که هیچ وقت از دیدنم خوشحال نمی شدند
و شوق و امید روزهای خنک دیدار همکلاسی...
همان همکلاسی هایی که هیچ وقت منتظرم نبودند...
اما همیشه کسانی فراتر از همبازی ها و هم کلاسی ها منتظرم بودند...
کسانی که خوب یاد می دهند همیشه منتظر کسانی هستند که بخواهند خوب یاد بگیرند...
کسانی که بخواهند...
انها که یادگرفتن را دوست دارند و فراتر از آنها کسانی که یادگرفتن را وظیفه خود می دانند...
امروز صبح که از خانه بیرون زدم آسمان خیلی زیبا بود...
ابر هایش زیباتر...
و انوار خورشید که از پشت تکه ابرهایی سفید و لطیف بیرون می ریخت...
اگر یادتان بود فردا صبح سری بلند کنید و آسمان را به لبخندی مهمان کنید...
آسمان سخاوتمند است...
جواب لبخندتان را خواهد داد...
حرف هایم تناقض دارد... می دانم... اما فقط کافیست کمی آهسته تر بخوانید...

پی نوشت:عکس فردا صبح می گذارم.. گذاشتم
پی نوشت2:بعد از مدتها با کلی فشار این کلمات را از ذهنم بیرون کشیدم...به بزرگی خودتان ببخشید...
پی نوشت3: چند خط مانده که فردا می نویسم...
پی نوشت4:(این هم از چند خط باقی مانده) خیلی سعی کردم که مثل خیلی وقت های دیگه جلوی خودم رو بگیرم و عکس نگیرم از زیبایی آسمان ولی نشد. گوشی رو در آوردم و چند تصویر نه چندان با کیفیت و یک تکه فیلم بیست و چند ثانیه ای گرفتم. بعدتر راننده سرویس گفت: برایم جالب بود که عکس هنری گرفتید، معمولا اقایان عکس معمولی هم نمی گیرند، چه برسد به عکس هنری... در جواب، آدرس اینجا را به ایشان دادم...شاید برایشان جالب تر باشد...
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, رفیق