و کسی هست که بخواهد
بیرون برود از این شهر خراب.؟!
سر راهش، اندکی صبر کند...
به سراغ ام آید
و مرا با خود ببرد...
من همین جا هستم
دو سه تا کوچه جلوتر
نبش آن جاده پرت و متروک
که از اعماق سِرشت
و بلندای غم انگیز فراق
کرده آغاز مسیر خود را...
من روی یک چمدان خالی
در کنار علفی منتظرم...
خوب میدانم که،
تا ابد در این راه
منتظر خواهم ماند...
منتظر تا آن روز...
که کسی آید و من را ببرد...
یا ببلعد من را...
تربتِ سرد زمین...
سلام
این روزها که ذهن یاری نمی کند، خیلی سعی کردم تا بنویسم و ذهن را به باد تازیانه بگیرم تا شاید دست از لجبازی بردارد ولی اوضاع خراب تر شد.
حتی به توصیه دوستی ساعت ها تلاش کردم تا با کلماتی این تصویر را زیباتر کنم و چشم را لحظه ای بر عمر چندساله ای ببندم و سری را به طاق بکوبم...
بعد دوباره چشم باز کنم و ...
اما هرچه کردم نشد... نشد که نشد...
ببخشید...

پی نوشت:ببخشید. فعلا ذهنم کرکره رو کشیده پایین. بعداً مطلبش رو می نویسم هرچند گاهی تصاویر بهتر از هر واژه ای حق مطلب رو ادا می کنن...
پی نوشت2: امروز این چندکلمه رو سر هم کردم و نوشتم... ببخشید خوب نیست.
برچسبـهـ ـا : علی سعیدی, شعر از خودم, رفیق